یه هوا تغییر بد نیست...
تقديم به كسي كه پايان قصه ي من باشد
دخمه
بازهم گربه ی لعنتی از لای شکستگی پنجره پریده توی ظرف غذا. ته مانده های غذای دیشب را پخش کرده کف اتاق. تکه های پلاسیده گوجه را از بین خرده نانهای ریخته شده جدا می کنم. می گذارمشان توی نایلون . دفعه ی اولی نیست که این کار را کرده . زیر سیگاریم را که پر شده از فیلترهای وینستون توی نایلون تکانی می دهم و می گذارمش روی میز کنار لیوانهای نشسته ی چایخوری ،که چندتا پشه روی لبه آن ضیافتی گرفته اند واز شیرینی آن دست از جان شسته لیوان را چسبیده اند و ترسی از تکانهای دستم ندارند . شاید آنها هم مثل گربه ی بد ترکیب روی دیوار خودشان را شریک این زندگی نکبت بار می دانند که هیچ واهمه ایی از فراری دادنهای من ندارند . هیچ صبحی رابه یاد نمی آورم که برایم جذابیتی داشته باشد . روز شدن و هیاهوی مرد همسایه که انگار برای جنگ و جدال آماده رفتن به میدان می شود بیشتر از همه ی بدیهای صبح شدن مرا آزار می دهد. عینکهایم را از روی میز تحریرم بر می دارم . چندتا های بزرگ می اندازم روی شیشه های زمخت آن . با سر آستین پیراهنم آنها را تمیز می کنم و روی چشمهایم میزانشان می کنم . نور که از پنجره روی صورتم می افتد .سرم گیج می رود . چشمهایم از درد توی خودشان جمع می شوند. پرده ی پنجره را می کشم و بی خیال از صدای مرد همسایه شروع به نوشتن داستانی می کنم که نیمه تمام رهایش کرده بودم .
[] [] []
مهران که دیگر هیچ علاقه ایی به زندگی بین آن همه خرافات و عقاید من درآوردی را نداشت تصمیم می گیرد به هر نحوی که شده به آنچه که آرزویش را دارد برسد.این تصمیمی نبود که یک شبه به آن رسیده باشد . دیگر احساسی شبیه به احساس سالهای قبل نداشت .او بیشتر از قبل...
[] [] []
صدای بهم خوردن لنگه های چوبی در که انگار دل خوشی از هم ندارند و به هم جفت نمی شوند افکارم را بهم می ریزد. صبحانه ایی که میلی به خوردنش ندارم را می گذارد روی یادداشتهای داستانی ام، که پخش شده اند روی میز تحریرم . بی بی که حسابی از دستم کلافه شده و دیگر امیدی به شنیدن نصیحتهای مادرانه ی خود را از من ندارد باز انگار حرف تازه ایی برای گفتن پیدا کرده باشد . دستهایش را دور کمرش حلقه می کند و با تندی می گوید :
- خسته نشدی از بس که سرتوکردی توی این کاغذ پارها .اینا که نون آب نمیشن واسه آدم بی بی . تو رو به خدا این آخر عمری منو عذابم نده. بیاو مثل این همه جون مردم به فکر یه کارو کاسبی نون آب دار باش . به همون خدایی که می پرستیش ، آخر و عاقبتی نداره این همه شب نخابی و تا صبح بیدار موندن که چیه؟! میخام داستان بنویسم . آخه من نمی دونم! مگه این همه داستان و متل سرهم کردن کمه ؟! که تو باید واسه مردم قصه بگی . دس بردار دیگه بی بی . منون این همه عذابم نده . به خدااگه ...
گوشم از نصیحتهای مادرانه پرشده . دیگر هیچ جایی برای شنیدن این حرفها توی مغزم پیدا نمی کنم . بوی نان سنگکی که بی بی برایش با چه امیدی کله ی سحری تا دوتا کوچه بالا تر می رود و کلی توی صف می ایستد ، برایم لذت غریبی دارد که پیدایش نمی کنم . چندتا لقمه کوچک پنیر و گوجه با کم میلی می خورم . لیوان چای شیرینم را تا نیمه بالا می کشم . به یاد پشه های نکبتی اتاقم که می افتم خنده ام می گیرد از تنهایی ام. سیگاری از بسته بیرون می کشم . روی لبم می گذارمش .یادداشتهایم را از زیر سینی صبحانه بیرون می کشم و دسته دسته می گذارمشان بین کتابهای توی قفسه. دنبال فندکم می گردم . پیدایش نمی کنم . با سیگار روی لبم بازی می کنم . کمی فکر می کنم و یادم می آید که افتاده بود پشت کتاب داستانهای ردیف اول قفسه که حالا خاک رویشان را سفید کرده . کتابهایی که جوانیم را با انهازندگی کرده بودم . بوف کور ، سه قطره خون ... حداقل ده باری می شد که آنها را خوانده بودم و دوباره می گذاشتمشان توی کیفم تا آخر شبی که وقت می کردم دوباره آنها را بخوانم . دستم را دراز می کنم پشت کتابها . فندکم را بیرون می کشم. سیگارم را می گیرانم و کام سنگینی از آن می گیرم . دودش را پخش می کنم توی اتاق؛ بین زره های ریز گرد و غباری که توی نور دیده می شوند. کمی عقب تر می نشینم روی صندلی راحتی چوبی ام که تکانهای ممتدش برایم عادتی شده است تا کمی فکرم را مشغول به چیزی کنم که مرا آرام می کند . همان فکری که هزار بار توی سرم چرخ می خورد و از جلوی چشمهایم عبور می کند . اما هیچگاه جرات نوشتنش را نداشته ام . نمی دانم چرا ترسی خیالی و مسخره نمی گذارد تا این جرات را پیدا کنم که ؛آنچه از ذهنم می گذرد بنویسم . گرمای سیگار را که لای انگشتهایم حس می کنم توی زیر سیگاری خاموشش می کنم . از روی صندلی راحتی ام بلند می شوم . نمی دانم چند روزی می شود که از این زیر زمینی نفرین شده بیرون نرفته ام. شاید چند ماهی می شود؛ نمی دانم . از تمام دنیا و هر آنچه که رنگی از آن داشته باشد بیزار شده ام . گویی تفکری شبیه به تفکرات ان دسته از افراطی هایی دارم که به اسم عرفان ، دست از دنیا و زندگی شسته و کشیده باشند و در کنجی خراب بست نشسته اند که خداوند را از خود راضی و خشنود سازند . آنها می خواهند به مقامات عرفانی دست پیدا کنند . اما من چه؟ دنبال چه می گردم توی این دخمه . احساس می کنم هوا کمی تاریک شده . چراغ تحریرم را روشن می کنم . از کشوی میزم خودکار و چندتا برگ سفید بیرون می کشم . خودم را جمع و جور می کنم تا بتوانم نوشتن داستانی را که با آمدن بی بی نا تمام مانده بود را ادامه دهم . نوشتن داستانهایی که هیچ کس آنها را نخوانده است و یا اگر کسی آنها را خوانده است هیچگاه نتوانسته است بفهمد نویسنده ی داستان کجای قصه ؛ خودش را نوشته است .
[] [] []
عقد دختر عمو و پسر عمو را توی آسمانها بسته اند.مهران دیگر تاب شنیدن این جمله را نداشت . دختر عمویی که هفت سال از او بزرگتر بود. اصرار های پدر ش که باید عروس من عذرا باشد نه کس دیگری ، مهران را بیشتر از هر چیزی کلافه کرده بود. چند باری هم پای صحبت عقد و عروسی را با عذرا به میان کشیده بود ؛ اما انتظاری نداشت که بگوید ما باهم خوش بخت نیستیم. انگار بیشتر از هر کس دیگری ؛ عذرا به این پیوند مشتاق بود.هر روز که می گذشت مهران اطمینانش بر اینکه دیگر هیچ راهی برای خلاصی از این نسبت نا خوشایندی که بین او و عذرا بود بیشتر می شد. هزار بار تا سحری بیدار مانده بود و هزار جور فکر و خیال از سرش گذشته بود که حتی اگر تنها یک وجه تشابه بین خودش با عذرا پیدا کند حداقل تحملش راحتر می شود و می توان با او کنار بیاید . اما دریغ از یک تشابه کوچک. گویی سرنوشت مهران با عذرای پیر دخترعموی ثروتمندی که هر کسی طمع داشتن ثروتش را می کند با بخت و اقبال او گره خورده بود . تنها گره گشای این گره را همان تصمیم خود می داند که می تواند او را از تحمل این همه درد رها کند .
[] [] []
شاید تصمیم مهران را همان تصمیم خودم می دانم که از نوشتن داستانش کوتاه نمی آیم و شبانه روز برایش وقت می گذارم . اما آیا من شهامت این تصمیم را دارم.؟ گوی سرنوشت من بسته به او باشد . شخصیتی کذایی که دیگر جزیی از زندگی من شده است. مهران ؛ اسمی که چه ساده شخصیتی را می سازد که من سی و پنج سال است نتوانسته ام حتی یک لحظه مثل او فکر کنم و شهامتم را باور کنم . تمام عمرم توی زیر زمینی دور افتاده از زندگی روزمره همه ی آدمهایی که شاید هزاران بار تصمیم گرفته اند گذشت. اما من هنوز نتوانسته ام خودم را پیدا کنم . خودی که برایم غریبه ای است که انگار از شهری دور آمده باشد و هیچ شباهتی با مرد همسایه ندارد . حتی با بی بی ، که هر روز صبح نان سنگک تازه دارد . تمام آرامش من سیگار است . که با هر کام آن خودم را به پایانی نزدیک می بینم که برایش چه شبهایی را تا صبح نخوابیده ام و نوشته ام . تا شاید زره ایی او را بشناسم اما بیشتر از همیشه از آن دورتر گشته ام . و چه آرامش زود گذری که عمرش بسته به دمهای بی جان من است . از پشت میزم بلند می شوم. عینکهایم را در می آورم و شروع به قدم زدن می کنم . قدمهای بی جانی که بیشتر از روی عادت است تا احساس نیاز . دسته ی عینکم را زیر دندانهایم مزه مزه می کنم و خیره به کف زیر زمین بر اینکه چرا مهران قصد آن تصمیم را دارد توی فکر می روم . آیا می تواند تنها دلیل آن تصمیم عذرا باشد ؟باید بیشتر فکر کنم شاید بتوانم درافکار مهران رسوخ کنم . چرا که پیوندی میان او با خودم حس می کنم که می تواند مرا نجات دهد از این همه درد و رنج های پنهانی که زبانی برای گفتن آنها ندارم. تنها پناه من شده است میز تحریرم که پر شده از کاغذ های سیاه وسفید . خسته که می شوم از قدم زدن ، بطری آب را از توی یخچال در می آورم و روی صندلی راحتی ام لم می دهم . ساعت نزدیک غروب است . یکی دوساعتی می شود که قدم زده ام . آسمان ابری است . هوا زودتر از همیشه تاریک شده است. کمی احساس ضعف می کنم. از لای همشهری دیروز تکه ی کوچکی نان سنگک بر می دارم و کمی مربا روی آن می کشم و چندتا گاز کوچک از آن می گیرم. پنجره باز می شود .باسرد و نمناکی روی صورتم می نشیند .انگار باران گرفته باشد . باد زیر یادداشتهایم می افتد و آنها را پخش می کند کف اتاق. نان و مربایم را می گذارم روی یخچال. خیلی زود پنجره را می بندم .کاغذهایم را جمع می کنم از کف زمین . می گذارمشان زیر کتابی روی میز . نگران می شوم . هوای خوبی برای بیرون رفتن نیست و آن هم برای بی بی که دیگر سنی از او گذشته است. طولی نمی کشد که بی بی بر می گردد . چادرش را که خیس باران شده است را در می آورد و تند تند از پله ها بالا می آید و می رود توی اتاقش . تعجبم می گیرد از نگرانیم . آخرین باری که این احساس را داشته ام یادم نمی آید. شاید اصلا نگران نبوده ام . یا دلیلی بر ای نگرانی نداشته ام . نمی دانم هر چه بوده است خاطره ایی از آن ندارم. چند لحظه بعد ! در ادامه ی داستان مهران می نویسم :
[] [] []
مهران از سادگی و آن همه محبت عذرا احساس شرم می کرد. اما این مهربانی نیست که نیاز او باشد . مهران در پی حقیقتی گمشده بود که هزاران سال است انسان آنرا گم کرده است . شاید رنگی از مهربانی و محبت بر خود داشته باشد . اما انچه که باعث آرامش مهران می شد؛ آن ابراز علاقه ها نبود . تنها دلیل اصرارهای پدرش ثروت کلانی بود که بعد از مرگ برادرش به عذرا می رسید البته همراه با مهران، داماد تک دختر خاندان تیموری . اما آن آرزو را به گور می بُرد تصمیم مهران . تصمیمی که شروع یک پایان بود . پایان ان همه سال تنهایی بین هزاران نفر از مردم که هر کدام به یک ساز دنیا می رقصیدند
[] [] []
تنهایی، یعنی این همه شباهتی که در مهران با خود می بینم زاییده تنهایی امان است . یا اصلا پرداخته ی ذهن و خیالمان . اعصابم بر هم می ریزد . پنبه ی ذهنم زده می شود . عینکم را روی میز می گذارم . چشمهایم را با کف دستهایم فشار می دهم . سرم درد می کند . به طرف یخچال می روم و پاکت سیگارم را در می اورم . آخرین نخ سیگار را بیرون می کشم ومچاله ی پاکتش را پرت می کنم توی نایلون . چقدر احساس تنهایی می کنم . حسی که برایم غریبه نبود . عمری با او زندگی کرده ام . اما گویی همچون خوره تمام جانم را گرفته باشد . حالا تصمیم دارد ذهن و خیالم را در خود ببلعد. سیگارم را می گیرانم و جلوی پنجره می ایستم . به زلالی باران خیره می مانم که چقدر بی ریا می ریزد روی گلبرگهای سفید نرگس توی باغچه. بی بی می گفت : - تو که از اون دخمه بیرون نمیای . بذار لا اقل واست چندتا گل و سبزه بکارم لب پنجره . شاید نظرت عوض شد و قدم رنجه فرمودید و اومدید بین ما آدما حضرت آقا . تو که از ما بهترونی انگار بی بی . بی خودی خنده ام می گیرد . همانجا کف زمین می نشینم زیر پنجره. سرم را می گذارم روی زانوهایم . ته سیگارم را کمی آنطرفتر خاموش می کنم . ارام آرام در رویایی غرق می شوم که روزهای بارانی با خود داشتم . اما چقدر مرا می کشد این رویا وقتی که چشمهایم را باز می کنم و خود را درون دخمه یی تاریک و نمناک اسیر تنهایی می بینم .
[] [] []
مهران در گیر و دار عشقی نا خواسته ؛ قربانی هوسهای دنیا طلبانه ی پدرش شده بود . هوسهایی که کثافتشان تمام احساس دوست داشتنها و عشق ها را به تنفری تیره تبدیل کرده بود. با خود می نشیند در خلوتی که هیچگاه غریبه ایی را در آن راه نداده بود . تنها آشنای آن تنهایی مادرش بود که او را در اوج نیاز از دست داده بود. گاهی تبسمی مصنوعی بر لبش می نشست و گاهی قطره ی اشکی بر گونه هایش راه می بست . او در خود مرده بود. گویی باید بار هزاران برده را بر دوش کشد . نایی برای تکان خوردن نداشت . در کنج تنهایی خود خیره به گلهای ریز قالی می ماند . ساعت رو به صبح می رفت و ...
[] [] []
ای کاش سالیان پیش او را می شناختم . شخصیتی آشنا بر همه ی درد ها و احساسات درونیم . میلی درونی مرا وادار بر نوشتن می کند . داستانی که دیگر قالبی فراتر از یک نوشته دارد . احساس می کنم این داستان زندگی من است که در قصه ی مهران جاری شده است . قصه ی عشقی تحمیلی که بیشتر شبیه به یک دام باشد که پایت را بسته است . باران ساعتی می شود بند آمده است . سیگارم تمام شده . با فندکم بازی می کنم . شعله اش را می گیرم زیر کاغذ پاره ایی مچاله شده آرام می سوزد و خاکسترش می ریزد روی میز. توی نایلون دنبال ته سیگاری می گردم ، پیدایش می کنم . چند پک کوچک از آن می گیرم وسوخته اش را دوباره پرت می کنم توی نایلون . چقدر حقیرم و بی اراده که حتی حاضرم لای زباله های دیشب دنبال ته سیگاری بگردم ، شاید دو سه کامی نصیبم شود. نزدیک پنجره می روم . ستاره های کم سویی از لای ابرهایی بریده بریده ی توی آسمان چشمک می زنند. شنیده بودم هر کسی یک ستاره دارد توی آسمان . اما نمی دانم چراسالهای سال است که ستاره ی من مانده است پشت ابرهای تیره و میلی به بیرون آمدن ندارد . بازهم مهربانی بی بی مرا در خود می شکند .
- می دونم بد دردیه ؛ سیگاری شدن . بیا اینم دوبسته وینستون. من درمونده شدم از اینکه آخر و عاقبت تو به کجا ختم میشه بی بی . شب و روز بست نشستی توی این خراب شده و بیرونم نمیای که . لااقل یه بادی به اون کله ات بخوره . واست کمی کالباس گرفتم . می ذارمش توی یخچال . هر وقت که تصمیمتو گرفتی ؛ غذای گرم هم واست دارم بی بی .
با تمام نیش وکنایه هایش دوستش دارم . گفت: تصمیم ! یعنی او هم می داند من می خواهم تصمیمی بگیرم . اما از کجا می داند وقتی من حتی یک کلمه با کسی حرف نمی زنم . اصلا کسی کجا بود که با او حرف بزنم . اگر کسی بود شاید اصلا... اما چه تصمیمی قرار است بگیرم ؟!مهران درونم مرا صدا می کند . گویی وقتش رسیده است که تصمیم را بگیرم. بسته ی سیگارم را از روی یخچال بر می دارم و بازش می کنم . سیگاری می گیرانم و کنج لبم می گذارمش. پنجره را می بندم وبا کاغذ های روی میز همه ی درزهایش را کیپ می کنم. تمام روزنه هایش را کور می کنم. دود سیگارم بر می گردد توی صورتم .هیچ راه در رویی ندارد. بی اراده می روم سمت در.آنرا هم می بندم واز تو ، قفل کوچک سبز رنگی را که به آن آویزان است را می اندازم لای گیره هایش . باقی مانده ی یادداشتهایم را لای جرزهای در تمام می کنم .سردم نیست اما حسی عجیب مرا می کشاند سمت بخاری گازی ته زیر زمین.شیر گاز را باز می کنم و بر می گردم طرف صندلی راحتی ام . نمی دانم چند وقتی می شود که سیگارم تمام شده است . طولی نمی کشد که پلکهایم سنگین می شوند. سرم گیج می رود . حرکت صندلی کند می شود و از تکان می افتد. عینکم از دستم می افتد کف زمین. نفسهایم سنگین می شوند . انگار لقمه ی بزرگی پریده باشد توی گلویم و راه نفسم را بسته باشد . چیزی شبیه خواب سراغم می آید. نرده های عمودی پشت صندلی را تکیه گاه می کنم و سرم را می گذارم روی آن و به تصمیم مهران فکر می کنم . نمی دانم ؛ شاید یک روز من هم تصمیمی بگیرم .

سلامی چو بوی خوش آشنایی
این روزها مطلب خاصی یا بهتر است بگویم داستان جدیدی آماده ارائه به دوستان خودم و همراهان همیشگی سراب ندارم اما دست بکار داستانی هستم که نمی دانم کی و چه وقت آماده خواهد شد. جهت اطلاع دوستدارن داستان و ادب بر خود دیدم تا وب لاگی را که در آن عضو هستم معرفی کنم .یقین می دانم ازدیدن این وب شادمان خواهید شد . امیدوارم همیشه ایام به روز باشید و سربلند .
انجمن الکترونیکی داستان نویسان زاگرس نشین ایران زاگرس نشینان
|
انجمن الکترونیکی داستان نویسان زاگرس نشین ایران |

صدای خرد شدن گندمهایی که زیر سنگ آسیاب گرفتار آمده اند و قدرتی برای فرار ندارند اعصابم را برهم می ریزد . اما چاره چیست ؟ انگار خود آنها هستند که به این سرنوشت راضی شده اند . و از اینکه شکم آنهمه مردم گرسنه ی ده را سیر می کنند خوشحال اند . و از عاقبت کارشان هراسان نیستند . باید کمی سریعتر چوبه اهرم را بچرخانم تا کمکی کرده باشم و دست کم درد کمتری کشیده باشند . اما زانوهایم توان تحمل این همه درد را ندارد و از چرخیدن وامی ماند . صدای هی هی مرد آسیابان است که مرا بر چرخیدن و چرخاندن پیش می راند . گوشم که به صدای هی هی بی وقفه اش عادت کرده است دیگر واکنشی از خود نشان نمی دهم . اما چاره کار را پیدا کرده است ! ترکه خیسی را که از باغ پشت آسیاب بریده است را چنان محکم بر پشتم می کوبد که درد تا مغز استخوانم راه می یابد . کمی تند پیش می روم و دانه های سفید آرد به آرامی از زیر سنگ کهنه آسیاب روی کیسه های خالی می ریزند و مرد آسیابان لبخندی می زند و دندانهای زرد و شکسته اش از دور دیده می شوند .
- فکر نکنی کارت خیلی درسته. بیچاره ، یکی از همین روزاست که کلکت رو می کنم .
تمام این تهدیدها و وعده و وعید دادنهایش را صدها بار شنیده ام و برایم تازگی ندارد.اما اینبارحریصانه تر می خندد و پول خردها را کف آسیاب پهن کرده و یکی یکی می شماردشان و توی کیسه می اندازد . خوب که فکر می کنم ، با این همه پول می شود چند تا الاغ جوان و یا لااقل بهتر از من را خرید که حاصل کارشان روزی چند کیسه آرد سفید و نرم است .چارهی ندارم . گوشم را به تمام حرفهایش می بندم و تسلیم روزگار می مانم .آفتاب داغ دم ظهر است وتمام گندمهای ده را آرد کرده ام .
- بیا الاغ پیر بیا ؛ امروز و خوب به خودت برس ، یه شکم سیر آب و علف بخور ؛ آخه ...
صحبتش را پسرک قطع می کند .
- کی می ریم بابا؟ حالا که هوا خیلی گرمه . لااقل بذار عصری بریم !
خودم را برای اتفاقی که انتظارش راداشتم آماده می کنم . اتفاقی که اینبار هیچ راه فراری از آن ندارم . آسیاب را با تمام کهنگی و بدبختی که برایم به ارث گذاشته است را به یاد می سپارم و چشمم را از زیبایی باغ پشت آسیاب پر می کنم وکمی می خوابم .
- بلند شو ، پیر خرفت، بلند شو.
صدای زمخت آسیابان بیدارم نمی کند و تن می دهد به ترکه ای انار و ضربه ای به پشتم می کوبد و بلند می شوم . طنابم را دور گردنم محکم می کند و آن سرش را می دهد پسرک تا شاهد صحنه ای باشد که کمتر کسی دیده است .
- چه جوری راحتش می کنیم ؟! فکر کنم با گلوله درد کمتری بکشه.
- الاغ پیر بی دندون از کار افتاده ، ارزش گلوله رو نداره . با تخته سنگی ، چیزی خلاصش می کنیم دیگه .
گندم تمام ده را آسیاب کرده ام . اما انگار کسی حرمت آن همه زحمتی را که توی این همه سال کشیده ام را پاس نمی دارد و نمی گوید : این بیچاره ی فلک زده که گناهی نکرده . فقط جرمش این است که دیگر توان چرخاندن سنگ آسیاب را ندارد .
قدرت فرار کردن که ندارم . هیچ کاری از دستم ساخته نیست . گردنم اسیر طنابی کهنه مانده است که انگار تنها پاداش یک عمر کار بی وقفه ام است . نمی دانم چند باری می شود که چوب دستی اش را توی کمرم شکسته . اما این لعنتی انگار قصد شکستن ندارد . روی پشتم که می نشیند دردش را تا فرق سرم احساس می کنم که چطور تیر می کشد و چشمهایم را سیاهی می گیرد . چاره ای ندارم پیش می روم . تنها امیدم را به نگاه ملتمسانه ی پسرک به پدرش بسته ام که از لبه پرتگاه افسارم را کشید و دوباره بستم به اهرم آن سنگ پیر و فرتوت آسیابی که انگار هیچ گاه قصد ایستادن را ندارد . بازهم چرخیدن و نرسیدن . اما از اینکه با گلوله ای یا تخت سنگی مغز سرم را روی شنهای داغ بیابان بریزند بهتر است .
– هی الاغ پیر هی . بیا دیگه . حیف از اون همه خدمتی که ازت کردیم بیا دیگه هی .
چشم چشم ، دارم می آیم . می بینید که بازهم حرفی نمی زنم و خیلی آرام و صبورانه دنبالتان راه می آیم . می آیم اما انگار شما از این کار من زیادهم دل خوشی ندارید . نیم نگاهی به ده می اندازم که در گرگ و میش هوا با تمام مردمش گم می شود . حتی آسیاب کهنه و قدیمی که کمی بالاتر روی تپه است .
- همین جا خوبه پسرم . اگه این شانس رو نداشته باشه که روباها بخورنش لا اقل بوی گندش مردم ده رو اذیت نمی کنه .
هنوز چشم امید به پسرک دارم به محبت او . اما گره اخم های پدر را هیچ دندانی از هم باز نمی کند .طناب را از گردنم باز می کند . کمی دور می شوند به خودم امیدوار می شوم که انگار از خیر کشتنم برگشته اند . اما این خیال انگار از سر پیری باشد . طولی نمی کشد وپسرک را می بینم که تخت سنگی بزرگ را به زحمت با خود می آورد. فکر همه جایش را کرده اند . با یکی دو ضربه کاری مغزش را مثل ماست پهن می کنیم روی ریگزار بیایان . لعنتی را .سرم گیج می رود و چشمهایم سیاهی . آسمان دور سرم شروع به چرخیدن می کند .دو جفت پا که انگار روی زمین چسبیده اند و حتی قدمی دور نمی شوند می چرخند و می چرخند . برای لحظه ای هیچ دردی را احساس نمی کنم . نیمه جانی که برایم باقی مانده را توی چشمهایم جمع می کنم و دوباره بازشان می کنم .خبری نیست همه جا آرام و ساکت است و پسرک هم رفته و هیچ کاری نکرده است .نمی دانم چه وعده ای به او داده است که حتی کوچکترین دلهره ای به خود راه نداده و با کمال جسارت و بی باکی تخت سنگ را درست بین دو چشم چروکیده ام کوبیده وته دلش راضی از اینکه دارم بیچاره را راحت می کنم . بگذار بمیرد و راحت شود .حالا آسمان پر از ستاره شده و من تنهای تنها زیر نور ماه راهم را در مسیری که نمی دانم به کجا ختم می شود از سر گرفته ام .
نظرت فراموش نشه..

همسایگان کاخ
ساعت کوچک رو میزی چند باری زنگ می خورد . کوروش از خواب بیدار می شود . نیم نگاهی به ساعت می اندازد، شش و سی دقیقه صبح روز دوشنبه . هنوز خستگی یک شب پر مشغله از تنش بیرون نرفته ؛ به سختی از تخت خواب جدا می شود . دست و صورتش را که آبی می زند، نگاهش به یادداشت چسبیده روی آینه می افتد . دستپاچه می شود و خیلی سریع لباس خوابش را در می آورد و کت و شلوار استخوانی رنگش را تن می کند . برای خوردن صبحانه کمی وقت دارد. میز صبحانه مثل همیشه چیده شده ؛ مربای آلبالو ، کره گیاهی ، نان تازه و یک لیوان شیر داغ .کوروش خیلی مراقب است کت و شلوار مارک دار روز عروسی اش آلبالویی نشود؛ اما نمی تواند از یک صبحانه ی با سلیقه بگذرد . سودابه آن طرفتر، از کنار اجاق گاز می پرسد :
- چیه؟چی شده؟نکنه با رئیس جمهوری، کسی قرار داریو،ازش بی خبریم ؟!این روزا خیلی به خودت می رسی؟
کوروش که یک چشمش به ساعت مچی طلایی رنگ و چشم دیگرش به میز صبحانه است ، با دهان پر می گوید :
- رئیس جمهور؟! فکر نکنم ؛ شاید یه قرار با...
حس کنجکاوی سودابه را پای میز می کشاند و می گوید :
- خوبه توأم .حالا ما یه چیزی گفتیم .
- داره دیرم میشه ، احتمال داره نتونم تا عصری برگردم .
- ببین کوروش، داشت یادم می رفت . عصری ساعت سه خودتو برسونی خونه ؛ خان داداش از انگلیس میاد ؛ خیلی بد میشه اگه نریم پیشباز .
کوروش لیوان شیر را سر می کشد و می گوید:
- نکنه فراموشت شده چقد سرم شلوغه؟! اما چشم ، سعی خودمو می کنم .
کفشهایش را می پوشد و سامسونت قهوای رنگش را بر می دارد و بعد از چند دقیقه رانندگی توی خیابانهای نسبتا خلوت ، جلوی درب هتل توقف می کند . از ماشین که پیاده می شود ، نفس عمیقی می کشد و دستی به موهایش ؛خیلی آرام پله های ورودی هتل را بالا می رود . توریستها توی رستوران هتل مشغول صرف صبحانه هستند .
- سلام دوستان . من کوروش شمس هستم ، راهنمای گروه . به شما خوش آمد می گویم و امیدوارم روز خوبی باهم داشته باشیم .برنامه ی امروز را توی دفترچه ی راهنما شرح داده ایم . بعد از صرف صبحانه و چای به اتفاق هم برای بازدید از تخت جمشید هتل را ترک خواهیم کرد .
اتوبوس ویژه توریست از چند دقیقه قبل جلوی درب هتل آماده حرکت مانده است . گردشگرانی که انگار پا در سرزمینی گذاشته اند که سالیان دراز ، آرزوی دیدنش را داشته اند ، مشتاقانه سوار می شوند و اتوبوس به آرامی از هتل دور می شود . کوروش از کوچکترین فرصتهای بدست آمده استفاده می کند و خیابانها و معابر عموی شهر و چند جای دیدنی دیگر را به آنها معرفی می کند .نور فلاشهای دوربینی که از شیشه های پنجره ی اتوبوس منعکس می شوند و روی چهره کوروش می نشینند این احساس را به او می دهند که انگار پشت تریبون یک کنفرانس سیاسی است و خبرنگارن شبکه های متعدد خبری او را در قاب دوربین خود جای داده اند . توهم خیالی کوروش را دختر جوانی که روسری آبی رنگش حسابی کلافه اش کرده با ضربه ی انگشتی که خیلی آرام بر شانه اش می زند برهم می ریزد.
- ببخشیدآقا ، عذرمی خوام . چقد دیگه راه مونده ؟
کوروش به خود می آید و می گوید:
- چیز زیادی نمونده ؛ دقیقتر بخوام بگم ، یک ربع .
اولین سر ستونهای برافراشته ی کاخ که از دور دیده می شوند ، همه از جا نیم خیز می شوند و خودشان را به پنجره های اتوبوس می چسبانند . اتوبوس توقف می کند . کوروش آنها را به سمت ورودی هدایت می کند . توریستهایی که دوست ندارند حتی یک لحظه از این صحنه های شگفت انگیز را از دست داده باشند ، گوشه گوشه ی مجموعه کاخ های باستانی تخت جمشید را به تصویر می کشانند .حس کنجکاوی و اشتیاق به دانستن را می توان از برق چشمهایشان خواند .کوروش آنها را دعوت می کند کنار کتیبه ایی که با خط میخی حکاکی شده است و در پاسخ به کنجکاوی آنها می گوید :
- تخت جمشید یکی از با شکوه ترین بناهای تاریخی - باستانی ایران زمین است . مربوط می شود به حکومت هخامنشیان و پادشاهی داریوش کبیر . در حدود پانصد و پنجاه سال قبل از میلاد مسیح . توجه فرمائید،این مجموعه کاخ های شاهانه ساخته ی دست هنرمند معماران ایران زمین است . دوستان ، این مکان با شکوه همه ساله شاهد بر پایی عید باستانی ما ایرانیان بوده ؛ منظورم عید نوروز است که نمایندگان و فرستادگان ایالتهای دور و نزدیک به کاخ و حکومت شاهی برای شرکت در این مراسم همراه با هدایایی نفیس به این مکان می آمدند . شاید برایتان سوال پیش آید! که چگونه این همه سنگ روی هم چیده شده اند ؟ البته نباید فراموش کرد که روزانه صدها گارگر برای ساخت این مجموعه ی با شکوه کار کرده اند .
کوروش متن کتیبه ای که از خط میخی به زبان فارسی ترجمه شده است را برایشان می خواند تا بر صداقت و قداست گفتار شاهان ایران زمین ایمان بیاورند .
« داریوش - اهوره مزدا با خدایان خاندان سلطنتی مرا یاری کناد ! این کشور را اهوره مزدا از دشمن ، از خشک سالی و از دروغ ، محفوظ دارد ! به این کشور نیاید نه دشمن ، نه خشک سالی و نه دروغ . این را چون برکتی از اهوره مزدا با خدایان سلطنتی در خواست می کنم . این را به من چون برکتی اهوره مزدا با خدایان سلطنتی بدهاد !»
بهت زدگی و حیرت را می توان از نوع نگاهشان خواند که چگونه در بند بند دیوارهای سنگی خیره مانده اند .انگار حقیقتی گمشده را از لای دیوراهای پیر و فرتوت کاخ جستجو می کنند . از بین جمعیت ، جوانی که خودش را دانشجوی جامعه شناسی معرفی کرده بود ؛ جلوتر می آید و با لحنی طنز آمیز می گوید :
- ظاهرا داریوش« کبیر» زیادم به فکر آینده کشورش نبوده !
کوروش که انتظار شنیدن این حرف را نداشت ، از او می پرسد:
- چی باعث شده شما به این نتیجه برسید؟!
توریست جوان که انگار منتظر این لحظه بود ؛ دوربینش را از کیف کمریش بیرون می کشد و عکسهایی که در فاصله بین هتل تا تخت جمشید گرفته بود را به کوروش نشان می دهد .
- به عقیده شما این عکسها سندی برای گفته های من نیست ؟ خوب توجه کنید. همسایگان کاخ را می گویم ؛ بچه های خیابانی و …
کوروش نیم نگاهی به ساعتش می اندازد وبا اشاره دست گروه را به سمت خروجی هدایت می کند .اتوبوس مسیر برگشت را با سرعت بیشتری طی می کند و جلوی هتل محل اقامتشان توقف می کند . عکسها و گفته های توریست جوان تمام راه فکر کوروش را مشغول می کنند . هرچه بیشتر فکر می کند عذابش از اینکه چرا سکوت کرده و هیچ حرفی نزده بود ،بیشتر و بیشتر می شود . سرش گیج می رود و هوس نوشیدن یک لیوان چای داغ می کند .
***
ساعت چهار بعد از ظهر . نگاهش به چهره ی عصبانی سودابه که می افتد متوجه بد قولی اش می شود . احساس خوبی ندارد . کتش را در می آورد و پرتش می کند روی مبل و کراواتش را باز می کند .
- چه عجب ؟! آقا تشریف اوردند . مثه اینکه خیلی خستیه شدید ؟ از اینکه سر وقت اومدی ممنونم . لطف کردید !
- سودابه ؛ تورو به خدا راحتم بذار . امروز خیلی خسته ام .
- مثه اینکه یه چیزی ام بدهکارآقا شدیم ! واقعا که ...!
کوروش که گیج حرفهای توریست جوان شده است. لیوانی چای بر می دارد و بی تفاوت نسبت به گفته های سودابه روی مبل لم می دهد . چشمهایش را می بندد و آرام آرام زیر لب می گوید :
- این کشور را اهوره مزدا از دشمن ، از خشک سالی واز دروغ ، محفوظ دارد !
این کشور را اهوره مزدا از دشمن ، از خشک سالی و از دروغ ، محفوظ دارد !
این کشور را اهوره مزدا از ...

رنگین کمان
لطفا ما را بی نظر نگذارید...
از تاریکی پل صدای هق هق گریه ای به گوش می رسید. به فکر افتادم کمی نزدیکتر شوم . اما ترس کهنه ای که از سالیان دور با خود داشتم این اجازه را به من نمی داد. از صدای گریه چند قدمی بیشتر دور نبودم. انگار خشکم زده باشد. حتی قدمی نزدیکتر نشدم . سعی کردم هر طور شده خودم را از شر این ترس کهنه خلاص کنم . رفته رفته مه رقیقی جاده ساحلی را در خود محو می کرد . فرصت خوبی بود . من بودم و صدای هق هق گریه . نفس عمیقی کشیدم و چند قدمی رفتم جلوتر . صدایی شنیده نمی شد . انگار سکوت وهم بر انگیز آن شب زمستانی همه چیز را در خود بلعیده باشد. نزدیکتر شده بودم . به تاریکی پل که زل زدم ، از آنچه فکرش را می کردم ترسناکتر نبود . دختربچه ای بود با موهای طلایی ژولیده ، که ریخته بودند روی صورت تکیده اش . به دور از تمام رویا های کودکانه اش بیرون از هیاهوی شهر معصومانه در دل تاریکی خوابیده بود . حتی برای لحظه ای کوتاه جرات اینکه خودم را جای او بگذارم را نداشتم . هوا سرد بود آسمان ابری . با هر وزش باد ، به طرفی جمع می شد تا به خیالی گرمتر شود اما این باد بود که بی رحمانه از هر طرفی تیغی می کشید . ابر های تیره ماه را به دورترین نقطه آسمان تبعید کرده بودند . جایی که حتی کوچکترین پرتو نوری از او به چشم نمی آمد . در دل این سکوت مبهم ، بغض آسمان ترکید . قطراتی سبک باریدن گرفت. خودم را کنار ستونهای زمخت پل کشاندم تا خیس نشوم . اما این دخترک بود که در میان باران و سوز سرما از رویا های همیشگی خود در خوابی به ظاهر آرام ، دل نمی کند . خودم را مدیون صدای هق هق گریه دخترک می دانستم . زیپ کاپشنم را تا جایی که راه داشت کشیدم بالا و دستهایم را چپاندم توی دستکش چرمی سیاه رنگم . تصمیم را گرفته بودم . توی تاریکی پل نزدیک دخترک نشستم و سیگاری گیراندم . نمی دانم چند ساعتی خواب رفته بودم . صبح شده بود. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم . انگار سکوت آن شب زمستانی تمام احساسم را سرد کرده بود .دخترک دستهایش را گره کرد و نفسهای بی جانش را اسیر انگشتهای تکیده اش کرد و چشمهایش را به رنگین کمان رنگ باخته ی آسمان دوخت و بی اراده دل به جاد های نمناک غریبی سپرد تا شاید اینبار سرنوشت او را به رویا های دست نیافتنی اش رساند .
تابستان۱۳۸۵

صدای« آیا من وکیلم؟» عاقد می پیچد توی اتاق ، مهران از خواب می پرد. دستی روی چشمهای پف کرده اش می کشد و کنار پنجره چوبی مشبک اتاق می ایستد و سیگاری می گیراند و دودش را از لای برگهای پهن درخت توتی که تا زیر پنجره قد کشیده است، فوت می کند توی حیاط . دستش را بین شبکه های پنجره گره می زند . خمیازه ای می کشد و از پنجره نیمه باز اتاق به گریز ماه از پشت ابرهای تیره زل می زند . گرمای سیگار را که روی انگشت هایش حس می کند فیلترش را پرت می کند بین جعبه های خالی انگوری که کنار حوضچه روی هم چیده شده اند . همیشه از اینکه عروس برای بار سوم جواب بله می دهد عصبانی و کلافه می شود . از خواب پریدن های نیمه شبی برایش تازگی ندارد . لباس خواب را روی پاکتهای سیگار کنار تخت خوابش می گذارد و پیراهن راه راه آبی رنگش را تن می کند و مثل شبهای زیادی که تا سپیده توی کوچه پس کوچه های قدیمی شهر قدم زده است از خانه می رود بیرون . تمام شب را به این فکر می کند که بهتر است کم رویی و شرم وحیای بچگانه اش را کنار بگذارد وبعد از این همه سال که حتی جرات رو در رو شدن با او را نداشته به او بگوید که: توی فکر و خیال با تو بودن چه شبهایی را تا صبح نخوابیده ام و...
رفته رفته آفتاب ازته کوچه های تاریک شهر پیدا می شود و مهران هنوز در امتداد این کوچه قدم می زند .و به این فکر می کند که آیا شهامت گفتن این حرفها را دارم یا هنوز خودم را پشت شرم و حیای بچگانه ام مخفی می کنم؟
شب تمام می شود و مهران حالا پشت در است و کلید می اندازد . داخل حیاط می شود و کفش های زنانه و مردانه ی زیادی را پشت در اتاق می بیند . می رود کنار حوض. یک مشت آب به صورتش می زند و به موهای در هم ریخته اش دست می کشد . دکمه های پیراهنش را می بندد و از جیب شلوارش عطر کوچکی بیرون می کشد. چیزی مثل خوره درونش را آزار می دهد. داخل می شود و بدون انکه کسی متوجه حضورش شود وارد اتاق می شود. از پشت در فالگوش می ایستد . عمو ناصرو زن عمو با زن همسایه که بین میهمان های ناخونده غافلگیر شده است و چادرش را روی صورتش محکم چسبیده که گویی خجالتی و کم رو باشد ، مشغول گپ زدنند .
- آقا مصطفی تشریف ندارند ؟
- همین حالاست پیداش بشه.
- ما شاالله اقا مهران هم واسه خودش مردی شده !
- .... .
زن همسایه که بین جمع فامیل غریب افتاده خداحافظی می کند . طولی نمی کشد که عمو و زن عمو هم بلند می شوند و مهران به خود جرات می دهد از اتاقش بیرون بیاید . منتظر شنیدن هیچ حرفی نیست . ترجیح می دهد دوباره توی اتاق بماند تا اینکه سر این موضوع که چراخودش را حبس می کند با مادر و . به سمت قفسه خاک گرفته کتابهایش می رود . همان کتابهایی که شاید هر صفحه آنها را ده بار خوانده باشد .دستی روی انها می کشد و حس عجیبی او را به طرف کتابهای دانشگاهی که هر کدام برایش خاطره ایی را تداعی می کند می کشاند و از لای آن همه کتاب دیوان حافظ را بیرون می کشد و کمی عقب تر روی لبه تخت می نشیند چشمهایش را می بندد و زیر لب با خود زمزمه ایی می کند و دیوان را باز می کند .
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید
با خود می گوید خیلی وقت پیش می بایست دست به دامان حضرت حافظ می شدم . حس غریبی او را به رفتن ترغیب می کند بر خلاف آن همه فرصتهایی که از دست داه است خیلی سریع تر از انچه حتی فکرش را بکند خودش را جلوی گیشه بلیط فروشی ترمینال می بیند که بلیط شیراز را خریده است . فردای ان روز ساعت نزدیک دو بعد از ظهر می شود و مسافران یکی یکی سوار می شوند و اتوبوس خودش را از میان شلوغی ترمینال بیرون می کشد وبه طرف شیراز راه می افتد .تمام راه فکرش مشغول این است که با چه کلماتی به او بگویم دوستت دارم . هرچه بیشتر فکر می کند بر احساس ناتوانی خود مطمئن تر می شود . از آن همه فکر بیهوده و بی نتیجه که راه به جایی نبرده اند خسته می شود و سرش را روی صندلی جلویی تکیه می دهد وچشمهایش را می بندد و زیر لب آرام آرام غزلی را که او را به رفتن ترغیب کرده است را می خواند ؛ دست از طلب ندارم تا ... کمی آرام می شود و سعی می کند چند دقیقه ای را بخوابد اما هیجانی که تمام وجودش را گرفته است خواب را از چشمهایش می پراند . اتوبوس زودتر از آنچه فکرش را کرده بود جلوی سکوی ترمینال توقف می کند . مسافران چمدان های شان را از صندوق بیرون می کشند و بعد از چند ساعتی که از راه رسیده اند ترمینال را ترک می کنند .مهران دست خالی ترین مسافر این سفر، سیگاری می گیراند و با تاکسی ترمینال به طرف دانشگاه می رود و روبه روی دانشکده فنی و مهندسی کنار باجه تلفن راه دور منتظر می ماند .
چند باری تکرار می کند ، جمله ایی که تصمیم دارد به سهیلا بگوید . اما هنوز ته دلش آشوبی به پاست.جلوی دانشکده رفته رفته خلوت می شود و سهیلا را پیدا نمی کند . سمت باجه تلفن می رود از دور درب دانشکده را می پاید تا نکند سهیلا بیرون رفته باشد او را نبیند .خسته که می شود لبه جدول کنار تلفن می نشیند و سیگاری به لب می گیرد و نیم نگاهی به ساعت می اندازد و سرش را که بالا می کند سهیلا را توی ماشین، بغلِ دست جوانی که به سختی می توان از پشت انبوه موهایش نیم رخش را دید برای لحظه کوتاهی می بیند. چند قدمی دنبال ماشین می دود اما خیلی دورتر از آن شده است که بتواند به آن برسد. تمام حرفهایی که بعد از ان همه سال جرات گفتنش را پیدا کرده است از ذهن و زبانش می پرند . دود سیگاری که فراموش کرده است روی لب گذاشته سینه اش را می سوزاند . سیگار را چنان له می کند که گویی دوست دارد تمام حرصش را سر ته سیگار زیر پایش خالی کند . سعی می کند کمی ارامتر باشد تا بتواند عاقلانه تر تصمیم بگیرد اما انگار عقل از سرش پریده باشد . برای لحظه ایی احساس می کند چقدر حقیرتر از آن چه هست که فکرش را می کرده است . تمام قدرتش را توی پاهایش جمع می کند باجه تلفن را تکیه گاه می کند و بلند می شود .چند قدمی که دور می شود می ایستد و با نگاهی خیره به باجه تلفن زل می زند ، خیلی سریع خودش را کنار تلفن می رساند و شماره یی را می گیرد . چند ثانیه ایی طول نمی کشد تا صدای« دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد » او را مطمئن سازد که دیگر هیچ راهی برای ابراز علاقه اش باقی نمانده . دست خالی تر از آنچه فکرش را می کرد وبا تمام نا امیدی که وجودش را تسخیر کرده است تصمیم می گیرد برای همیشه فکر و خیال سهیلا را از سر بیرون کند. به خانه بر می گردد. بغض سنگینی گلویش را می فشارد ، می خواهد گریه کند اما انگار اشک هم با او سر یاری ندارد . تنها جایی که در آن احساس می کند هیچ ارتباطی با دنیای بیرون ندارد ، اتاق نیمه روشنش است که خودش را آنجا حبس کرده و قفل در را انداخته است .روی تخت دراز می کشد با خود کلنجار می رود تا بتواند از فکر سهیلا بیرون بیاید اما نمی تواند،انگار با اوست که زندگیش معنا می گیرد .تمام لحظات سفر برایش تداعی می شوند هنوز صدای دستگاه مشترک ... اعصابش را بهم می ریزد . تحمل آشوبی که در دلش بپا شده است را ندارد . امروز به خود جرات داده است به ماجرایی که سالیان درازی است قدرت تمام کردنش را نداشته است برای همیشه پایان دهد .بدون آنکه لحظه ایی به کاری که می خواهد انجام دهد فکر کرده باشد خیلی سریع اتاق را ترک می کند و به طرف زیر زمین می رود و در تاریکی گوشه زیر زمین خودش را گم می کند. سهیلا به آنچه دوستش داشته بود رسیده و خیلی خوشحال تر از آن وقتهایی که با مهران در کوچه پس کوچهای دوران کودکیش بازی می کردند همراه با سعید برای دعوت به عروسیشان به طرف خانه عمو مصطفی می آیند و پشت در خانه که می رسند یکی دوبار ی صدای زنگ تا ته اتاق مهران می رود و بر می گردد اما انگار هیچ کس در خانه نیست . تا اینکه کبری خانم چادرش را از کمر باز می کند و دستی به سر و صورتش می کشد و دررا که باز می کند سهیلا است که همراه با پسر جوانی که او را نمی شناسد وارد خانه می شوند . پله های حیاط را به طرف اتاق که بالا می روند صدای برهم ریختن قفسه های زیر زمین توجه اشان را جلب می کند و به طرف زیر زمین می روند از لای پنجره چوبی مشبک، زیر زمین راکه نگاهی می اندازند مهران را می بینند که زیر بطری های خالی سم بیهوش افتاده وکف دهانش روی پیراهنش ریخته است . درب را می شکنند و داخل می شوند ، سهیلا کنار جنازه ی بی جان مهران می ایستد و از لای انگشتهای بی حسش آلبوم عکسی را بیرون می کشد که سال های درازی است آنرا فراموش کرده است . همان عکس هایی که تمام زندگی مهران بودند .
اگر دیر آمدم ...
حتما تا حالا از حکایت به تخته کشیده شدن درب انجمن داستان دهلران با خبر شده اید. اما بد نیست به برخی از فعالیتهای عزیزان فعال در انجمن داستان دهلران ارج نهاده و بیشتر و بهتر به آنها بپردازیم. بلکه موجب دلگرمی این عزیزان واقع گردد.
نقدی بر داستان
« شاید کسی روی ریل مرده باشد»اثر جناب آقای علی اصغر حسینی خواه
جناب آقای علی اصغر حسینی خواه از نویسندگان جوان و فعال دهلرانی می باشد که در سالهای اخیر با داستانهایی کاملا متفاوت به عرصه نویسندگی روی آورده اند
. ایشان در چندین جشنواره کشوری آثارشان را با دیگر نویسندگان جوان به رقابت در آورده اند و با داوری اساتید مجرب و پیشکسوت در امر داستان نویسی توانسته انداز جمله افراد برگزیده جشنواره معرفی شوند . و اخیرا با کمک و یاری چند تن از نویسندگان جوان دهلرانی از جمله جناب آقای علی خانمرادی که خود یکی از نویسندگان برگزیده کشوری می باشند علی رغم مشکلات زیاد توانسته اند انجمن داستان دهلران را راه اندازی و محفلی برای دوستداران و علاقه مندان داستان کوتاه فراهم آورند . و این فعالیتهای شبانه روزی دوستان عزیز در حوضه داستان نویسی خود گواه عشق و علاقه بی کران این عزیزان به ادب و ادبیات داستانی می باشد . و از خالق قلم و ادب خداوند متعال خواستار موفقیت روز افزون برای این بزرگواران هستیم . هرچند که...شخصی «راوی داستان یا شخصیت اصلی داستان » قصد مسافرت با قطار به مقصد تهران را دارد . این شخص با اضطراب و همراه با یک دلهره، یا به نقل از خود راوی داستان «نویسنده» یک دردسر ، از یک ساعت قبل از حرکت خودش را در ایستگاه قطار نزدیک به سکوی ریل آماده حرکت کرده است. بعد از پیدا کردن بلیطی که آنراگم کرده ، بی ارداه آنرا می خواندن و البته می توان گفت: یکی از دلایل دلهره و استرس درونی او از پیدا نشدن بلیط در اول داستان این باشد که در صورت پیدا نشدن؛ او «شخصیت اصلی داستان » از حرکت به طرف مقصد «تهران» باز می ماند و نمی تواند به آنچه که سفر را برایش آغاز می کند یا آنچه در انتظارش در امتداد جاده ریلی می باشد برسد و این خود یک استرس درونی را در او به اوج می کشاند .
شخصیت اصلی داستان یا همان راوی، شخصیتی تیز بین و تا حدودی منزوی است. که به نوعی دوست دارد جای دنجی را پیدا کند و تنها باشد .او با نگاه تیز بینانه خود تمام لحظات سفر را چه قبل از حرکت و چه در مسیر رسیدن به مقصد ، مورد تحلیل قرار می دهد و به نحوی دنبال چرایی هر سوالی است . شخصیتهای دور تر در این داستان وحالات آنها درمسیراین سفر به گونه ای هویت اصلی شخصیت اول داستان « راوی » را برای ما نمایان می کند . از جمله این شخصیتها می توان ، مرد میانسال سیگاری و زن همراه او که روی نیمکت خالی کنار او نشسته اند و با هم حرف می زنند و چای می نوشند یا مرد پلیسی که به آرامی و همراه با یک آرامش خاصی در محوطه بیرون ا ز سالن انتظار قدم می زند، ویا مرد کلاه پشمی ایستاده کنار پنجره قطار را نام برد که هر کدام از انها به گونه ایی از یک آرامش خاطر درونی بهرمند هستند که راوی داستان از نداشتن اینچنین آرامش خاطری رنج می برد که به وضوح می توان آنرا تا پایان داستان دنبال کرد. جهت شناخت بهتر شخصیت اصلی داستان می توان او را از زوایای مختلفی مورد بحث قرار داد . شخصیت اصلی داستان احساس می شود از یک نا آرامی ویا همان استرسی که گفته شد رنج می برد و توان تسکین و آرامش آنرا ندارد . و به همین دلیل در هیچ جای داستان برای لحظه ای کوتاه بند نمی شود و دائما در حال جابجایی است و بی قراری او را می توان به راحتی حس کرد . از آن جمله صحنه هایی که بی قراری خود را در آنها به نمایش می گذارد، یکی سالن انتظار که گرم و خفه کننده است و منتظران حرکت خود را با مطالعه کتاب یا چرت زدنهای کوتاه و یا به هر طریق ممکن سر گرم کرده اند و فضای بیرونی سالن انتظار که بر خلاف داخل سالن سرد و خالی از مسافر است و البته می توان به این نکته ظریف توجه کرد که نویسنده در خلق این صحنه ها سعی دارد تضادهای حاکم در فضای درونی داستان و نمای بیرونی داستان که جنبه عامه خوانی یعنی برای مخاطبان عام نوشتن ؛ را به تصویر کشاند . و یا دوباره می توان به میزی که مرد و زنی که به نقل از خود راوی داستان حتما زن او هست ویا یک همچین چیزی ، روی آن نشسته و چای می نوشند؛ تعبیر و برداشت نویسنده ازاین صحنه باز اشاره ی به طرز فکر راوی نسبت به محیط پیرامونی خود دارد . و در آخر راهروی خالی قطار که هر از چند گاهی ما مور بلیط آنرا طی می کند و منظره هایی که از پشت پنجره باز قطار که باد سردی را به داخل می فرستد. مضاف براین ما بر خلاف آنچه از عنوان داستان برداشت می کنیم با داستانی رو به رو هستیم که مخاطب در انتظار شنیدن یا دیدن یک رویداد و صحنه خاصی است که داستان را از مسیر یک نواختی و به عبارتی تختی در بیاورد اما هر اندازه که با راوی داستان پیش می رویم متوجه می شویم که با روایتی روبه رویم که هر کدام از ما شاید چندین و چند بار آنرا تجربه کرده ایم البته این نکته را باید اذعان داشت که نه به ظرافت و تیز بینی راوی داستان حاضر. ودر صحت این قول باز می توان اشاره داشت که مخاطب دراین انتظار است که در امتداد این خط ریلی یک رخ داد یا معما ویا صحنه ای نهفته باشد که او را شگفت زده کند اما او در همین انتظار داستان را به پایان می کشاند. ولی در پایان داستان هیچ اتفاق خاصی رخ نمی دهد و یا هیچ گونه بابی برای برداشتهای آزاد مخاطب باز نمی شود. در ادامه این نقد نباید فراموش کرد که نوع زبان داستان بسیار ساده و بی آرایش است در هیچ جای این داستان مخاطب با پیچ و خم های سردر گم مواجه نمی شود ؛بطوری که مخاطب را در همان ابتدای داستان گیج وکلافه کند و دیگر داستان را دنبال نکند . بلکه زبانی مسطح و ساده دارد .و نکته جالبتر اینکه نویسنده با دقت نظر فوق العاده و البته درنوع خود فنی و تکنیکی توانسته است داستان را از چنگال قید و بند های دستوری کلاسیک زبان فارسی که خود مقید و پایبند اصولی تغییر ناپذیر ند نجات دهد و زبان داستان را نزدیک به محاوره و عامیانه اما معیار بیان کند. نکته آخر اینکه ، نداشتن دیالوگ خود گواه بر روایی بودن داستان است . و از منظر زاویه دید ، داستان اول شخص می باشد.
امیدوارم که توانسته باشم عقیده و نظر خود را راجع به این داستان به گونه ای بیان کنم که در مسیر پیشرفت و ترقی دوست عزیز جناب آقای علی اصغر حسینی خواه باشد . نه به آن گونه که موجب دل سردی و آزردگی خاطر این دوست گردد .

این داستان را به رسم ادب بر بازماندگان
سبز قامت دفاع مقدس تقدیم می کنم.
نویسنده
مرخصی
بین راننده و مسافری که از صدای نفس نفس زدنش عصبانی می شود ، گرفتار شده . به سمت مسافر خم می شود و از جیب شلوارش برگه مرخصی را در می آورد و با دقت بیشتری می خواندش.
- واسه یه مسافرت کوچولو کافیه.
برگه را چهار تا ، توی جیبش می گذارد.« قبولی صد در صد ؛ در کلاسهای ما ثبت نام کنید » تابلوی زرد رنگ پشت چراغ قرمز که نظر هر بیننده را به خود جلب می کند ؛ دوباره می خواندش « قبولی صد در صد ؛ در کلاسهای ما ثبت نام کنید »
- بیچاره سمیرا !
مسافری که گردن باریک و دراز راننده را دید می زند می گوید :
- چهار سالی هس ، پشت کنکوریم . روزی پانزده ساعت می خوندم ، اونم مفیدش . چه جوریاست که این همه آدم میشن دکتر مهندس ؟ نمی دونم وا... !
مسافر بغل دستی سری به نشان تائید حرف هایش تکان می دهد و نفس عمیق کشداری می کشد و می گوید:
- اینکه پرسیدن نداره ! داوود پسرم ؛همون روز اولی قیدشو زده . عزیز ، دانشگاه رفتنو دورشو خط بکش ؛ یه جورایی مال نیس !
تمام رگهای سرش تیر می کشد و چشم هایش سیاهی می رود . سرش را روی شانه مسافر ول می کند و دستهایش به لرزید ن می افتد .
- نگفتیم آقا ، اینو سوارش نکن . مسه روز روشنه چی مصرف میکنه .
راننده دستپاچه ، به طرف بیمارستان راه می افتد .
- چه غلطی کردم .
کمر بندهای چرمی سیاه رنگ را روی بدنش محکم می کنند و دارو های آرام بخش را توی سرُمش تزریق می کنند . قطره اشکی روی گونه های تو رفته اش سُر می خورد . گرمی اشک بیدارش می کند . نورهای قرمز رنگ چراغ اتاق چشمهای نیمه بازش را اذیت می کند . سمیرا که انگار در خواب کودکانه ی باشد سرش را روی لبه تخت گذاشته است . لحظه کوتاهی تابلوی زرد رنگ پشت چراغ قرمز در ذهنش تداعی می شود . لبه تخت را تکیه گاه می کند و بلند می شود . دستی آرام بر سر سمیرا می کشد و او را نوازش می کند . لباسش را به سختی عوض می کند و چهار تای کاغذ را باز می کند و روبروی سمیرا می گیردش .
- ده روز ه ، خوبه نه ؟ حالا می تونیم یه تفریح درستو حسابی بکنیم . مهمونی ، پارک ، سینما ، رودخونه ...
***
صدای نفسهای کشدار مسافر ول کنش نیست . لباسش را روی چوب لباسی می گذارد و لی لی کنان به طرف پتوی دو لا شده کنار تلویزیون می رود و دراز می کشد .- خوب آقای عصبیه کم حوصله ، حالا از کدوم یکی شروع کنیم ؟ بزرگه یا کوچیکه ؟
یکی یکی انگشتهای چروکیده و لاغرش را می کشد . اعصابش آرام می گیرد . از لای عکسهای قاب شده روی دیوار، خاطراتش را دنبال می کند . چند تا گلوله بیشتر باقی نمانده بود و تانکهای دشمن هر لحظه به خاکریز نزدیکتر می شدند . دیگر خیلی دیر شده بود و کوله پشتی خالی . از خط هم گذشته بودند . دستورعقب نشینی داده شد . درست چند قدمی پشت سر شان گرد و خاکی سنگین بلند شد . وقتی چشم باز کرد در بیمارستان اهواز بستری شده بود .صدای نفس نفس زدن مسافر بیشتر عصبانیش می کند و به خود می لرزد . همه چیز دور سرش می چرخد ؛ تلویزیون ، آکواریوم ، گلدانهای توی طاقچه ...در حال بلند شدن است که با صورت روی پتو یله می شود . عاطفه سراسیمه به طرف یخچال می رود و بسته قرص های آرام بخش را بیرون می آورد و از توی بسته دو تا قرص سفید رنگ کوچک را توی دهنش می گذارد و سرش را به پشتی تکیه می دهد .
« و به راستی که چنین مردانی لایق بهشتند »
صدای گوینده مستند« روایت راوی» سکوت اتاق را بهم می ریزد . ساعت از نیمه شب گذشته است و آرام آرام خواب بر چشمان خسته اش می نشیند .
***
استکان چای را می گیرد و یک قلپ سر می کشد و با کلی سر و صدا توی نعلبکی می گذاردش .
- یادته ؟ مش رستمو میگم . بیچاره چقد یکی به دو کردش . آخرشم که تا بله رو نگفتی راضی نشدش . آخ که چه روزایی بودش .
از منوی غذا دنبال بهترین شام رستوران می گردد . دستِ آخر گارسون شام مخصوص سرآشپز را با مخلفات مخصوصش روی میز سرو می کند . زیر نور چراغ های به صف ایستاده کنار خیابان دست در دست هم به طرف خانه پیا ده روی می کنند . آرامتر از همیشه وارد اتاقش می شود و ساعت حرکت بلیط ها را نگاهی میکند و شب را به انتظار عصر فردا می خوابد . صدای سوت قطار از دور دست شنیده می شود . چند لحظه بعد جلوی سکو می ایستد و مسافران با عجله سوار می شوند . چمدانها را توی کوپه می گذارد و قطار به آرامی راه می افتد . انگار اولین بار است که به جنوب می رود . مثل کودک بی تابی می کند . چند ساعت بعد خسته از راه وارد مسافر خانه می شوند و فردای آن روز به سرزمینی می روند که ساعتهای دارزی انتظار رسیدنش را می کشید . سلانه سلانه از خاکریز بالا می رود و کنارعاطفه روی شنهای داغ خاکریز می نشیند . کمی آنطرف تر به راحتی می توان عراق و جسد نیمه سوخته تانکهای منهدم شده عراقی را که پشت خطوط مرزی ما به گل نشسته بودند را تماشا کرد . با صدای شلیکهای ممتد گلوله و آر پی چی که از پخش صوتهای واحد تبلیغات منطقه پخش می شود . خاطرات جنگ برایش تداعی می شود ؛ چند قدمی تانکها ، کوله پشتی خالی و انفجار . پژواک گلوله با صدای نفس نفس زدن مسافر اعصابش را بهم می ریزد و سرش گیج می رود . از بالای خاکریز سُر می خورد و کنار سیمهای خاردار بریده شده ی میدان مین می افتد . سرُم وصل شده رو به تمام شدن می رود که چشمانش را باز می کند .
- نمی خواستم روزتونو خراب کنم .
عاطفه که این اتفاق برایش تازگی نداشت ، لبخندی می زند و می گوید :
- تو کی روز مارو خراب نکردی که حالا .
سمیرا که هیچ وقت نتوانسته بود از رابطه بین پدر و مادرش سر در بیاورد هاج و واج روی لبه تخت نشسته است و انگشتان چروکیده و لاغر پدر را می کشد .
***
ماشین جلوی درب دانشگاه علم وصنعت توقف می کند و سمیرا به اتفاق پدر و عاطفه یک مرخصی تازه را تجربه می کند .
معرفی و شناختی کوتاه از زندگی و آثار داستان نویسان بزرگ ادبیات جهان
1- ادگار آلن پو ( 1849-1809 )
Edgar Allen Poe
یکی از چیره دست ترین داستان نویسان تاریخ ادبیات ایالات متحده آمریکا و دنیاست . و در عین حال بنیان گذار نقد ادبی در آمریکا و همچنین شاعری نمونه به شمار می آید . او با نوشتن داستانهای دلهره و ترسناک و همچنین داستانهای جنایی و معمایی در واقع پدر این نوع داستان در ادبیات آمریکایی به شمار می آید .آلن پو در سال 1848 با مرگ همسر زیبا و جوانش که عاشقانه دوستش می داشت . به ورطه تیره روزی افتاد و زندگی اش در میخواری گذشت. پس از چند سال زندگی آشفته پیکر نیمه جانش را در یکی از خیابانهای بالتیمور یافتند. همین امر باعث شد که مرگی مشکوک داشته باشد و همانند شخصیت های آثارش از او افسانه ای اسرار آمیز بسازد.
2- فرانتس کافکا ( 1924- 1883)
Franz Kafka
او متولد پراگ و یک چک یهودی بود که به زبان آلمانی می نوشت. داستانهای او که بیشتر به کابوس می مانند ، شکل جدیدی در ادبیات را پی افکند . در واقع کافکا را باید پدر ادبیات مدرن دانست . ادبیاتی که با نمونه های سنتی و مرسوم خود بسیار متفاوت است . داستانهای او در عین پیچیدگی ترسناک و تیره می نمایند . نخستین اثر معروف کافکا ، مسخ نام دارد که در آن سوسک شدن یک انسان و زندگی حیوانی او توصیف می شود . او در سال 1924 با تشدید بیماریش در آسایشگاهی واقع در آلمان چشم از جهان فروبست . و این نکته را هم باید گفت که او از بیماری روحی و بیماری سل رنج می برد
3- فیودور میخا یلوویچ داستایفسکی (1881 -1821 )
Fedor Mikhailovich Dostoyevski
در سراسر تاریخ ادبیات روس شاید یک یا دو تن به مانند چخوف یا تالستوی را بتوان یافت که رقیبی برای داستایفسکی به شمار آیند او از اوایل کودکی در محیطی تیره و تار و غم آلود با پدری تند خو و خسیس پرورش یافت. در هیجده سالگی بود که پدرش به دست دهقانان کشته شد و از این پس بیماری صرع او آغاز شد . اولین اثر داستایفسکی ، مردم فقیر ؛ بزرگترین منتقدان زمانه را به ستایش از او انگیخت. اما چندی نگذشت که وی را به جرم فعالیتهای سیاسی دستگیر و به اعدام محکوم کردند . و پای چوبه اعدام ناگهان خبر دادند که حکم اعدام به حبس با اعمال شاقه تبدیل شده است . اما داستایفسکی هرگز از ضربه حاصل از اجرای دروغین مراسم اعدام رهایی نیافت. خاطرات خانه مردگان ، جنایت و مکافات، جن زدگان، ابله، برادران کارمازوف و... از جمله آثاری او بودند که ادبیات روسی را زیر و رو کردند . در واقع باید داستایفسکی را پدر ادبیات روانشناختی شمرد، وی همو بود که فروید ، نیچه و آینشتاین بزرگترین ستایش ها را نثار او کردند .
4- لف نیکلایویچ تالستوی (1910- 1828)
Lev Nikolaevich Tolstoy
او هم یکی دیگر از بزرگترین نویسندگان روسی است . او در ثروت و رفاه بالید و برومند شد . چند سالی در ارتش و در چند جنگ هم شرکت کرد . و چند صباحی را نیز به عیاشی و میگساری پرداخت اما بسیار زود دچار تحول روحی شد . از کلیسای ارتدوکس کناره گرفت و به مسیحیت بدون کلیسا روی آورد . او همه آیین های عبادی و تشریفاتی کلیسایی را رها کرد و اصول اخلاقی و آموزه های خود مسیح را الگوی خود قرار داد. و به تدریج اصول اخلاقی تالستوی بدل به مکنب جدیدی شد که آنرا مکتب تالستوئیسم می نامیدند . این مکتب طرفدار عشق مسیحی و مبلغ نظریه عدم مقاومت در برابر شر بود که چندی بعد مهاتما گاندی تحت تاثیر آن اصل مبارزه منفی خود را طرح کرد . تالستوی در ملک خود همانند دهقانان و در کنار آنان به کار پرداخت و زندگی ساده ای را ادامه داد. و سرانجام چند سال آخر عمر ش بدلیل ناسازگاری همسرش و مخالفت او با اصول اعتقادی شوهرش به تلخی گرایید .و در آخر امر او نیم شبی سرد بی خبر از خانه گریخت و با قطار راهی جنوب شد تا باقی عمر را در کنج انزوا سپری کند. اما در حین سفر ذات الریه گرفت و ده روز بعد در سال 1910 در گذشت.
از پر آوازه ترین آثار تالستوی می توان جنگ و صلح ، آنا کارنینا ، قزاقان، مرگ ایوان ایلیچ و ... را نام برد .
5- آنتون پائلوویچ چخوف (1904-1860)
Anton P. Chekhov
چخوف در حین تحصیل رشته پزشکی ، برای گذراندن زندگی داستان های کوتاه طنز آمیز برای مطبوعات نوشت. رفته رفته داستان های اوچنان اقبال یافت که چخوف نوشتن را کار اصلی خود برگزید . کیفیت داستان های کوتاه او چنان بود که تحولی در داساتن نویسی به وجود آورد و موجب شد تا کمابیش همه داستان نویسان خوب دنیا پس از او تحت تا ثیر آثار وی قرار گیرند .
زندگی چخوف مانند داستان هایش در راه نیکی، مهربانی،عشق به همنوع، مبارزه با جهل و بطالت و کژی های جامعه سپری شد .
سرانجام او در سال 1904 پیش از آنکه چهل و پنج سالگی خود را ببیند ، دیده از جهان فروبست. جدای از داستان های بی شمار چخوف برخی از نمایشنامه های او مانند : دایی وانیا ، باغ آلبالو ، مرغ دریایی ، ایوانوف، پلاتونوف، دیوانه ، سه خواهر و ... شایان ذکرند.
6- هرمان هسه (1962-1877)
Hermann Hesse
هرمان هسه در دو دهه اخیر « با بیش از پنجاه عنوان ترجمه از آثارش » محبوبترین نویسنده آلمانی زبان در ایران بوده است. این نویسنده را که باید شرق گرا ترین ادیب مغرب زمین نامید ، از کودکی شیفته فرهنگ شرق ، عرفان و طبیعت بود . والدین هسه او را به مدرسه ای مذهبی فرستادند تا در آینده به سلک کشیشان در آید اما او از آنجا گریخت و شاگرد کتابفروشی شد . این نویسنده و شاعر عارف و صلح گرا که تبعیت سوییس را پذیرفته بود در سال 1946 برنده جایزه نوبل ادبی شد. او سالهای آخر عمر خود را در دهکده ای در سو ییس در انزوا به سر برد. و بر سر در خانه اش تابلویی که نوشته شده بود ، لطفا به دیدارم نیایید! را نصب کرده بود. از جمله آثارش : دمیان ، سیذارتا، نرگس و زرین دهن ، گرگ بیابان و... که او در این آثار از فلسفه ،نیچه و گنوسیسم و روانشناسی بهره برده بود .
7- توماس مان (1955-1875)
Thomas Mann
بسیاری از منتقدان بر این باورند که پس از لوتر ، گوته و نیچه هیچ نثر نویس دیگری به اهمیت و توانایی توماس مان در ادبیات آلمانی پدید نیامده است. خاندان بودنبروک او که نخستین رمان وی بود ، نخستین رمان خانوادگی آلمانی نیز شمرده می شود . همین اثر در آلمان صدها بار تجدید چاپ شده و میلیون ها نسخه از آن به فروش رفته است. او را باید یکی از اصیل ترین نویسندگان آلمانی دانست چراکه او هرگز از سنت های فرهنگی کشورش آلمان غافل نشد . توماس مان در زمان جمهوری وایمار (1933-1918) نماینده ادبیات آلمان شد. این در حالی بود که تنها اندکی مانند هرمان هسه ، هاینریش مان (برادرش) و گرهارت هاوپتمان دارای این شهرت بودند . از جمله آثارش می توان: کوه جادو، یوسف و برادرانش ، دکتر فاستوس، تونیوکروگر، مرگ در ونیز و... را نام برد.
باز هم از آن زهر ماری همیشگی اش خورده است. این را خوب می دانم نباید بهانه ای دستش دهم . چشم گرد پف کرده اش را که موی رگهای قرمز رنگش هرلحظه ممکن است بیرون بپرند را از زیر ابروهای بهم گره خورده اش به من می دوزد. گویی من زده ام آن یکی چشمش را از جا در آورده ام . دستش را به دیوار تکیه می کند و زیپ پوتینهای چرمی سیاهرنگش را می کشد واز پا درشان می آورد . تلو تلو خوران به طرف اتاق می رود و روی تخت دراز می کشد . آخرین نخ سیگارش را که دود می کند می خوابد و نفس راحتی می کشم از اینکه کمربندش را باز نکرد و خوابید . بوی الکل تمام خانه را برداشته . ظبط صوتم را روشن می کنم و گوشم را چنان نزدیکش می گیرم تا نکند از خواب بیدار شود و همان بهانه ای که هیچ دوست ندارم دستش افتاده باشد را به او بدهم . آرام آرام چشمهایم سنگین می شوند و در شبی که علاقه ای به صبح شدنش ندارم به خواب می روم. خدا خدا می کنم صبح اول وقت از خانه بیرون رفته باشد . از لای در اتاق نیم نگاهی به جاکفشی می اندازم و از بین کفشهای زنانه دنبال یک جفت پوتین چرمی زیپ دار می گردم اما آنها را پیدا نمی کنم ؛ به خود جرات می گیرم ، از اتاقم بیرون می آیم . مادرم زیر مشت و لگدهای اول صبحی او روی کاناپه نیمه جان افتاده است. دستم را زیر سرش تکیه می کنم و او را بلندش می کنم . او دیگر به این کتک ها و لج و لج بازیهای خماریش عادت کرده است. نمی دانم چرا حتی یک بارهم لب به گلایه و شکایت از او باز نکرده است. یا مثل خیلی های دیگر به او فوش و بد و بیراه بگوید . شاید گفتنشان فرق چندانی به حال و روزش نکند .
مستی که تنش را می گیرد تمام خانه را زیر و روی می کند . بطری های خالی ودکا را به در و دیوار می کوبد و با کمربند چرمی سیاه رنگش به جان مادرم یا هرکس دیگری که جلویش سبز شود می افتد. همین دیشب بود که تا دم در حیاط دنبالم کرد . من که قلبم داشت ازترس می ایستاد جیغ کشیدم که نامرد ، مادرم پشت سرته . مادرم که با درد کمربندهایش خوب آشنا شده خودش را روی پاهایش می اندازد و همان موقع است که من از زیر دستش فرار می کنم و باز سراغ ظبط صوتم می روم اما اینبار صدایش را آنقدر بلند می کنم تا صدای مادرم را نشنوم که چه جور از درد جیغ می کشد و سنگفرش حیاط را با دسته موهای خرمایی رنگش جارو می کند و حیاط را دور می زند . دست آخر هم مستی که از سرش بپرد روی تختش دراز می کشد و می خوابد . همان لحظه ای که من سر و صورت مادرم را که بدون هیچ بهانه ای خونین و مالین کرده است را دوا و درمان می کنم . پا در میانی پدربزرگ سایه ناپدری را روی سرمان انداخت . آن هم کسی که انگار نافش را با منقل و الکل بریده باشند و مال باخته تمام قمارخانه های شهر شده . نمی دانم چند باری می شود که پا به فرار گذاشته ام اما صدای زجه های غریبانه مادرم که توی گوشم می پیچد را به یاد می آورم، از رفتن پشیمان می شوم و سر جایم میخ کوب می مانم و با بوی الکل و دود و دم تریاک می سازم و درد کمربندهای چرمی را به جان می خرم . تمام خرج و مخارج زندگی روی دوش شکسته مادرم افتاده که از صبح اول وقت تا سر شام لباس چرک مریض خانه ها را می شوید . اما با این حال او از پس خرج خرید آن همه مواد که توی چند ثانیه دود می شوند بر نمی آید. شایدهم آخر عمری مثل عزیز جون و خاله اشرف از بس که لباس چرک مریض خانه ها را شسته اند هزار تا مریضی جور وا جوربگیرند و دستهایشان لک های قرمز رنگی بزند که هر چه بیشتر بخارندشون قرمز تر و بزرگتر می شوند . اغلب شبها از ترس اینکه مبادا نیمه شبی به اتاقم بیاید و باز هم بهانه ای بگیرد و کمربندش را باز کند ؛ کلید در اتاقم را تا جایی که راه دارد توی قفل می چرخانم و محض احتیاط یکی دو بار دستگیره را هم باز و بسته می کنم تا نکند قفل نشده باشد . شبها که توی تاریکی اتاق ، خودم را گم می کنم چین و چروکهایی که از خیلی پیش تر روی صورت مادرم افتاده اند را به یاد می آورم وحسرت یک لبخند مادرانه توی دلم یخ می زند . نمی دانم آخرین باری که لبخندش را دیدم روز تولدم بود که پدرم و دایی رسول توی حیات خانه زیر درخت چنار برایم چشن گرفته بودند یا روزی که با خاله اشرف توی کوچه پس کوچه ها بازی می کردند و توی دنیای کودکی شان قهقه می زدند و روی خاکهای کوچه پابرهنه می دویدند . این چندمین بار است که لحظه خوابیدنم را به یاد نمی آورم درست وقتی که چشم باز می کنم صبح شده و ناپدری مثل همیشه از خانه بیرون زده و مادرم با چند متر پارچه رنگی که توی تعطیلی مریض خانه ها فرصت دوختن پیدا می کند دوره شده است.این یکی پارچه ی دختر بتول خانم است که پنج شنبه آینده قراراست جشن عروسی بگیرند . حتما باز هم از رفتن من و مادر توی این جور جشنها راضی نمی شود . البته خودمان هم دل خوشی از رفتن نداریم. همه ی دخترها لباس های رنگی مدلی پوشیده اند و بوی عطر و ادکلنشان تمام اتاق را برداشته و من و مادرم همان لباسهای جشن تولدم که الان چند سالی از آن روز می گذرد را پوشیده ایم و شال گردن مشکی پوشیده ایم . حتی تصور این که بخواهم زیر چشم مادرم که سیاه کبود شده را بازیر چشم خانم ها دیگر که رنگارنگ است مقایسه کنم خجالت می کشم و از خیرش بر می گردم .دیر کردنش برایمان خیلی عادی تر از با مردهای دیگر به خانه برگشتن شده است . اما این بار خیلی دیر تر از هر موقع دیگر شده و چند وقتی می شود که سراغ صندوقچه پس انداز مادرم نیامده که زیر هزار تا پارچه و ملافه های پاره پاره قایمش کرده است. تیک تاک عقربه های ساعت شبهای درازی را به صبح می رساند اما خبری از او نمی آید . ته دلم راضی می شود از اینکه دیگر بر نمی گردد اما همان دلهره ای که هر لحظه تنم را می شوراند می گوید منتظر صبح فردایی بمانم شاید باز هم کمربند چرمی آویزان شده پشت در اتاقش را کسی بجنباند و تن لاغر و سفید مادرم را سیاه و کبود کند . اما گرد و خاک سنگین ته کوچه خاکی پشت خانه امان رنگ سیاه کمربند را سفیدتر از قبل کرده است و او هنوز برنگشته .


